وارد خانه می
شوم تمام برق ها را روشن می کنم .ولی گویی هاله ای از غبار جلوی
چشمانم را پوشانده است نور هست ولی زیبایی رنگهارا نمی توانم لمس کنم همه جاه روشن ..
است مثل روز و حتی روشن تر ولی وقتی جلوی اینه می روم حتی خودم را هم نیز نمی بینم به فکر فرو می روم پیش خود میگویم .شاید اشتباه کرده ام ودر عالم
خیال به سر میبرم وشاید هرگز برقها را روشن نکرده ام دوباره به سمت کلیدبرق می
روم .نه همه چیز درست است خواب نیستم و تمام برق ها روشن اند .پس قضیه چیست
..
درجای خود میخکوب می شوم به فکری عمیق فرو می روم وحتی سعی می کنم
خود را در ان غرق کنم..
تا بلکه شاید در هنگام دست و پا زدن در دریای عمیق تفکراتم .کمی نور برای خانه ام
صید کنم از خود سوال می کنم پس نور کجاست؟
این سوال را بارها تکرار می کنم .بارها بارها نا خود اگاه کتابی را به یاد می اورم که
سال ها پیش اورا دیده ام و بعد از ان هرگز سراغ ان را نگرفته ام وحتی به ان فکر هم نکرده
ام .واقعآ عجیب است دوری از کتاب وشاید فرار از ان به سمت قفسه کتابهایم می
روم ولی آن را پیدا نمی کنم خدا یا پس کجاست ؟به یاد کتابهایی می افتم که سالیان
پیش آنهارا کنار گزاشته ام .سریع به سراغ آن ها می روم .بله پرده ّ از غبار رویش
نشسته است خجالت می کشم و اورا بر می دارم . با گوشهّ استین پیراهن غبار را
کنار می زنم نوشتهّ اشکار می شود (بله )(احیای هویت)سراغ فهرست می روم
چشمم می خورد به ان جایی که نوشته است .....من هیچ منافع غیر از منافع شما ندارم......
بله بابه ما هیچ منافع غیر ازمنافع ما نداشت.....وسرا پای وجودم را شرم فرا می گیرد واشک
می شود واز گونه هایم سرا زیر .. و اورا از دریچه قلبم به خانه ام دعوت می کنم و با او عهد می
بندم که هر گز فراموشش نکنم وهمیشه (احیای هویت) را در استانهّ قلبم قرار دهم
اره (احیای هویت)
طاهره بخشی کویطه پاکستان