
از مادرم پرسیدم ... مادر ، رنگ آسمان چرا سرخ شده است؟ چرا مردم در کوچه و بازار افسرده و بی حالند؟ چرا از وزیدن باد صدای ناله می آید؟ چرا همه نگرانند؟
در حالی که قطره اشکش را با گوشه چادرش پاک میکرد گفت : دخترم ، امروز او شهید شد! او که همچو بالی برای پرنده بود، او که بارانی برای صحرا و سرپرستی برای قوم مظلوم! امروز او شهید شد و به آخرت پیوست.هیچی نفهمیدم ، هیچ حسی هم در برابر این نداشتم... ولی میدانستم اتفاق ناراحت کننده ای افتاده است که مادرم میگرید.
اکنون که کلان شده ام ، میفهمم ، عمیق حس میکنم، آن دردی را که مادرم حس میکرد، آن نگرانی ای که مردم حس میکردند، آن ناله و زوزه باد را ؛ من دلیل سرخی آسمان رافهمیدم! من یتیم شدن قومی را درک کردم...!
بغضی گلویم را میفشارد و تپشی قلبم را میسوزاند... قطره اشکی از چشمانم جاری میشود هر وقتی که آسمان تیره میشود... به یاد آن شهید می افتم... به یاد شهیدی که مادرم از او برایم می گفت.
شهیدی که زندگی اش را برای بدست آوردن آزادی و برابری از دست داد... آری ، عبدالعلی مزاری زندگی پر مقصدی را دنبال کرد که به باورها و عقایدش ارزش قایل بود و برای رسیدن به آن تلاش و تکاپو میکرد و لحظه ای ازاین کوشش خسته نمی شد... همچو رودی که تشنه رسیدن به دریا بود... همچو پرنده ای عاشق پرواز بود.
او فریاد قومی را به گوش جهان رساند و محکم به دروازه عدالت کوبید و از حق خود و قومش دفاع کرد.
هر فریادی که از این به بعد از گلو برخیزد صدای او خواهد بود و هر دستی که به دروازه عدل کوبیده شود دست او خواهد بود ... ما افتخار و غرور را از او آموخته ایم که آزاده زیست و آزاده شهید شد

نوشته شده توسط فرزندان بابه در
Sun 23 Mar 2008 | موضوع: