تبليغاتX
پدر تو جاودانه یی
پدر تو جاودانه یی

آری !ای رهنوردان بابه

 


آری !ای رهنوردان بابه ، ای امید پیر مردان و پیر زنان اهنین که در دهنه غارها ودر پشت کوه های سربه فلک چشم انتظار مارا دارند.ای شیرین و خالق زمانه ما بر خیز قلم در دست گیر که انقلاب حقیقی در پیش رو داریم!میدانید که انقلاب و حق طلبی امروزی ما با انقلاب و حق طلبی شهید عبدالخالق هزاره، شیرین آغی و عمه سنگری فرق میکند.امروز ما در جهان تکنالوژی زندگی میکنیم وبه صلاحهای مدرن تکنالوژی نیاز داریم. ای ستاره گان درخشنده ، بیا باهم کهکشانی بنام کهکشان هزاره هابسازیم که تمام دنیا ستاره های مارا بیبیند و ستاره های مارا فال نیک بیگرند.آیا ما نمیتوانیم یکی از معروف ترین قوم در دنیا باشیم؟ جواب را شما ارائه فرمائید .. اگر کدام غلطی در الفاظ و گرامر می باشد از شما عفو میخوام
 
نوشته شده توسط خواهر. شکوفه. اسرالیا
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Thu 1 May 2008 | موضوع:
مقالۀ که توسط خواهر نوریه


مقالۀ که توسط خواهر نوریه بشیر که بمناسبت سیزدهمین سالگرد شهادت شهید برحق راه عزت و آزادی بابه عبدالعلی مزاری در شهر اوسلو ناروی که به سمع حضار رسید.

به نام خداي عدالت و خداي انصاف و خداي رحم و مروت

از حنجره‌ي ضعیف خويش فرياد مي‌زنم و باباي سبز و سربلند خويش، مزاري بزرگ را درود مي‌فرستم. وقتي زينب، تنها يادگار بابه مزاري سخن مي‌گفت، من از درد به خود مي‌پيچيدم. او يك دختر است و من هم يك دخترم. من مي‌دانم كه طنين صداي او چه پيام دارد. زينب با پدرش سخن مي‌گفت، همو كه اسوه‌ي عدالت نام گرفت. امروز، اما با تنها يادگار اين اسوه‌ي عدالت چگونه عدالت مي‌كنند؟ زينب از تنهايي خود سخن مي‌گفت، او از سوال‌هايي سخن مي‌گفت كه تنها پدرش مي‌توانند به آن پاسخ گويند. اما اين پدر، اين ياور تنهايي زينب، اين پاسخگوي سوال‌هاي كودكانه‌ي يك دختر كجاست؟ سخن من امتداد سخن زينب است. من هم يك دخترم. مانند او بي‌پناه، مانند او بي‌كس، مانند او پر از سوال‌هاي بي‌پاسخ. فرقي نمي‌كند اگر من پدري دارم و مادري دارم و خواهر و برادري دارم كه همه در كنار من اند. اما من در واقع همان تنهاي تنهايم كه زينب از او سخن مي‌گويد. تنهايي من تنهايي نسل من است. تنهايي من تنهايي جنس من است. تنهايي من تنهايي آرمان و آرزوهاي انساني من است. من تنهايم همانند زينب، من تنهايم همانند تمام بيوه‌زنان و يتيمان وطنم. وقتي كسي خود را مخاطب زينب احساس نمي‌كند، مخاطب من هم احساس نمي‌كند. زينب از عقب تلفون سخن مي‌گويد، اما گروهي بي‌قرار مي‌نالند و اشك مي‌زيزند. من از خود مي‌پرسم كه آيا اينها مخاطب زينب نيستند؟ من از خود مي‌پرسم كه پس زينب سخنانش را براي كي مي‌گويد؟ مگر هيچ كسي با خود نمي‌انديشد كه بالاخره اين طفل يتيم، يادگار همان رهبري است كه امروز هزاران دالر مصرف مي‌كني و برايش مراسم مي‌گيري و از چهارگوشه‌ي دنيا براي او اجتماع مي‌كني و سخن مي‌گويي؟ مگر اين يادگار رهبر خطابش به تو نيست كه حالا با شنيدن صداي او مانند كوفيان مي‌گريي و مي‌نالي و اشك‌مي‌ريزي؟ وقتي زينب سخن مي‌گفت و رهروان رهبر مي‌گريستند، من با خود صداي آن زينب ديگر را مي‌شنيدم كه خطاب به كوفيان مي‌گفت: زياد گريه كنيد و كم خنده كنيد و خداوند هرگز اشك‌ها را در چشمان تان نخشكاند. مثل شما مثل همان پيرزني است كه صبح تا شام نخ مي‌تنيد و شام با دستان خود نخ‌ها را باز مي‌كرد. مي‌شنيدم كه زينب از عقب سخنان ناگفته‌ي خويش خطاب به رهروان پدر شهيد خويش همچنين نهيب مي‌زند. اما آيا كسي صداي نهيب زينب را شنيد؟ آيا كسي اين صدا را جدي گرفت؟ آيا كسي با خود فكر كرد كه اين دختر تنهاي تاريخ با كي مي‌گويد و از چه مي‌گويد؟ و من امروز با زينب سخن مي‌گويم. سخن يك دختر تنها با دختر تنها. من از حنجره‌ي زينب مي‌نالم. او يادگار بابه مزاري است: اسوه‌ي شهامت و استواري. زينب نمي‌گريد. زينب نمي‌نالد. زينب شكوه نمي‌كند. او يادگار صلابت پدر است. او با موج خون در دلش زندگي مي‌كند، اما لب به شكايت باز نمي‌كند. اما من از حنجره‌ي او فرياد مي‌زنم. من از سنگيني فراق بابه مزاري مي‌گويم. وقتي او بود، من زنده بودم، مادرم حيات داشت، خواهرم پناه داشت. اما امروز، ما همه بي‌پناه مانده ايم. اما زينب، خواهرم، دستان كوچكت را استوارتر بلند كن. حنجره‌ات طنين صداي پدر را دارد. من از مناعت تو مي‌بالم. من از شهامت و استواري تو مي‌بالم. تو فردا بزرگ‌مي‌شوي. من و تو ادامه‌ي نسل بابه مزاري ايم. من و تو جاودانگي تاريخ را ضمانت مي‌كنيم. زينب، خواهرم، از زبان تو رگه‌ي يك حيات را لمس كردم. تو در گوش من ادامه زندگي هستي. من از تو سخن شنيدم. من صداي گام‌هاي تو را احساس كردم. من از اينجا، از اين مكان دور، دستانم را به سوي تو دراز مي‌كنم و منتظر آغوش گرم و مهربان تو هستم. زينب، عزيزترين يادگار پدر، تو وارث شهيدي. تو وارث پدر شهيدي. تو مانده‌اي كه ميراث پدر را به تاريخ بسپاري. تو بايد شكوفه‌كني، تو بايد بارور شوي، تو بايد هديه‌اي پدر براي تاريخ باشي. زينب، خواهرم، بگذار هيچ كسي از حال تو نپرسد. اين خود افتخاري براي توست. براي تو همين بس كه دختر مزاري هستي. دختر آن سرفراز سربلندي كه از همه‌ي تاريخ عظيم‌تر و از همه‌ي سرمايه‌هاي حقيران بزرگ‌تر است. خواهرم، نگذار دست‌هاي حقير و ذليل روي سر تو كشيده شوند. سر تو بلند است. تو يادگار آن سربلند هميشه‌ي تاريخ هستي. دستي كه از سفره‌ي رنگينش خون من و تو و خون پدر شهيد تو را مي‌نوشد و مي‌بلعد، اين دست سزاوار آن نيست كه روي سر تو كشيده شود. خواهرم، زينب استوار مزاري، تو را درود مي‌فرستم. تو را سلام مي‌فرستم. تو را، اي مهربان يادگار پد
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Wed 30 Apr 2008 | موضوع: