تبليغاتX
پدر تو جاودانه یی
پدر تو جاودانه یی

شهید مزاری، زینب مزاری نیز در این مراسم سخنرانی کرد


تنها یادگاری شهید مزاری، زینب مزاری نیز در این مراسم سخنرانی کرد

یادگار رهبر شهید ضمن ارائه‏ی سخنان حماسی و مبسوطی در زمینه‏ی مقاومت غرب کابل خواستار حفظ دستاوردهای مقاومت شهید مزاری و پیگیری آرمان‏های ایشان در قالب مرکز مطالعات اندیشه‏های سیاسی شهید مزاری و همچنین خواستار اعمار مجدد حرم رهبر شهید شدند و رهروان شهید مزاری را از هر گونه حرکت‏های تند و افراطی برحذر داشتند. وی در پایان از دست‏اندرکاران برگزاری سمینار سپاسگزاری و قدردانی نمودند. پس از سخنان دردمندانه‏ی زینب،
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Mon 14 Apr 2008 | موضوع:
وقتی دیدار خدا نزدیک است


مرور کردن بر لحظات کودکی خاطره های را برایم تازه میکند که انگاه هیچ چیزی نمیدانستم ولی برایم انگونه که بود باقی مانده است..از کجا باید شروع کنم واز چی باید بگویم این فقط یک احساس ودر ک وفهم خودم هست برایم ارزش بلندی دارد زیرا اینجا بودن ونبودن مرا در بر میگرد نه تنها مرا بلکه تمام ملیتم را در بر میگیرد من اینگونه بر او عشق میورزم بر بابه که امروز نیست ولی اسمش جاودان باقی است صفحات قلبم را ورق میزنم درست لحظه را بیاد میارم که جز ناله وفریاد دیگر صدای نمی پیچید در فضای انجا .من عشقم به مزاری از انجا اغاز شد که ان زن درد کشیده وبدون زبانی (گنگه) چگونه میگریست؟ وچگونه بیان میکرد اندیشه اش را بدون زبان نسبت به ان مرد بزرگ تاریخ که امروز اگر هر صدای بلند میشود دست او وقدم او همراه است
امروز من اندیشه ودرک انروزم را اینگونه مینویسم!
چه شوم ودرد اور است ان لحظه که من صدای شنیدم که بابه مان دیگر نیست . به ذهنم میپیچد خاطره ای؟ فقط ان تصویر های سوزناک ودرد اور مردم ام را. مرا امروز میگریاند ان مرور ها یادهای از سال های رفته... که کوچک و کوچک تر... کودکی بودم ، و از آن زاویه های بسته به خاطر دارم ان صحنه را و در خاطر دارم ان عکسهای که انروز بر طاقچه ها اویزان بود . ؟ چه دردناک؟ ؟ بهترین نقاشی های عکست را می دیدم ؟ ،؟ خواب های شوم انروزا یادم نمیرود .ان سفری در دل شب، در آغوش مردمت آب شدی تا اگر تشنه شد کسی ، میل بر تو ارد آری، یادی از تو آرد، عطش داغ گلویمان را به تو بسپاریم تو که امروز اسمت جاودان است .من چگونه از تو بگویم ؟نه این گفتن از تو نیست بلکه این تنها درک من است. اره تنها یادهای از سال های رفته...
چی زیبا می گفت!
وقتی دیدار خدا نزدیک است
عدالت
ازادی
حق...
اینها را میگفت
انگونه که فریاد می انداخت
در دل شبها وشوم ها
هرچه بغض وبی عدالتی بود
با سپیدایی اش ذهن های شوم را از هم پاشید
واینگونه مهربانی را از خود کرد
وبا قلم اش رنگ یک صدا را به اسمان کشید
وعدالت را با خودش بست
وشقایق وار سفر کرد
"وقتی دیدار خدا نزدیک است

                             

                                (  فاطمه ناروی )  اوسلو 

                                      ۳۰/۳/۲۰۰۸

                                  

نوشته شده توسط فرزندان بابه در Wed 2 Apr 2008 | موضوع:
باباه


چشمم تو را جستجو می کند...، بابا اگر دلم برایت تنگ بشه...باید چیکار کنم؟

بابا قطره اشکم صبر نداره ، همچو موجی بی قرار حال دلم را به تو می رسانه

بابا سالهاست دستم دستی را نمی خواهد ... دستم با دستت آشناست...گرمی دستانت را حس میکنم

بابا ... موسم دلم ابری است... چشمانم می بارند... رعد و برق تنهایی ام را میسوزاند

هر روز زمزمه میکنم

تو را میخوانم با ساز دل همچو بلبل

تو نغمه زندگی ام شده ای

.

.

.

بابا

سرود زندگی ام را با تو می خوانم

نوشته شده توسط فرزندان بابه در Sat 29 Mar 2008 | موضوع:
اسمان خون گریه میکند



از مادرم پرسیدم ... مادر ، رنگ آسمان چرا سرخ شده است؟ چرا مردم در کوچه و بازار افسرده و بی حالند؟ چرا از وزیدن باد صدای ناله می آید؟ چرا همه نگرانند؟

در حالی که قطره اشکش را با گوشه چادرش پاک میکرد گفت : دخترم ، امروز او شهید شد! او که همچو بالی برای پرنده بود، او که بارانی برای صحرا و سرپرستی برای قوم مظلوم! امروز او شهید شد و به آخرت پیوست.هیچی نفهمیدم ، هیچ حسی هم در برابر این نداشتم... ولی میدانستم اتفاق ناراحت کننده ای افتاده است که مادرم میگرید.

اکنون که کلان شده ام ، میفهمم ، عمیق حس میکنم، آن دردی را که مادرم حس میکرد، آن نگرانی ای که مردم حس میکردند، آن ناله و زوزه باد را ؛ من دلیل سرخی آسمان رافهمیدم! من یتیم شدن قومی را درک کردم...!

بغضی گلویم را میفشارد و تپشی قلبم را میسوزاند... قطره اشکی از چشمانم جاری میشود هر وقتی که آسمان تیره میشود... به یاد آن شهید می افتم... به یاد شهیدی که مادرم از او برایم می گفت.

شهیدی که زندگی اش را برای بدست آوردن آزادی و برابری از دست داد... آری ، عبدالعلی مزاری زندگی پر مقصدی را دنبال کرد که به باورها و عقایدش ارزش قایل بود و برای رسیدن به آن تلاش و تکاپو میکرد و لحظه ای ازاین کوشش خسته نمی شد... همچو رودی که تشنه رسیدن به دریا بود... همچو پرنده ای عاشق پرواز بود.

او فریاد قومی را به گوش جهان رساند و محکم به دروازه عدالت کوبید و از حق خود و قومش دفاع کرد.

هر فریادی که از این به بعد از گلو برخیزد صدای او خواهد بود و هر دستی که به دروازه عدل کوبیده شود دست او خواهد بود ... ما افتخار و غرور را از او آموخته ایم که آزاده زیست و آزاده شهید شد
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Sun 23 Mar 2008 | موضوع: