

مرور کردن بر لحظات کودکی خاطره های را برایم تازه میکند که انگاه هیچ چیزی نمیدانستم ولی برایم انگونه که بود باقی مانده است..از کجا باید شروع کنم واز چی باید بگویم این فقط یک احساس ودر ک وفهم خودم هست برایم ارزش بلندی دارد زیرا اینجا بودن ونبودن مرا در بر میگرد نه تنها مرا بلکه تمام ملیتم را در بر میگیرد من اینگونه بر او عشق میورزم بر بابه که امروز نیست ولی اسمش جاودان باقی است صفحات قلبم را ورق میزنم درست لحظه را بیاد میارم که جز ناله وفریاد دیگر صدای نمی پیچید در فضای انجا .من عشقم به مزاری از انجا اغاز شد که ان زن درد کشیده وبدون زبانی (گنگه) چگونه میگریست؟ وچگونه بیان میکرد اندیشه اش را بدون زبان نسبت به ان مرد بزرگ تاریخ که امروز اگر هر صدای بلند میشود دست او وقدم او همراه است
امروز من اندیشه ودرک انروزم را اینگونه مینویسم!
چه شوم ودرد اور است ان لحظه که من صدای شنیدم که بابه مان دیگر نیست . به ذهنم میپیچد خاطره ای؟ فقط ان تصویر های سوزناک ودرد اور مردم ام را. مرا امروز میگریاند ان مرور ها یادهای از سال های رفته... که کوچک و کوچک تر... کودکی بودم ، و از آن زاویه های بسته به خاطر دارم ان صحنه را و در خاطر دارم ان عکسهای که انروز بر طاقچه ها اویزان بود . ؟ چه دردناک؟ ؟ بهترین نقاشی های عکست را می دیدم ؟ ،؟ خواب های شوم انروزا یادم نمیرود .ان سفری در دل شب، در آغوش مردمت آب شدی تا اگر تشنه شد کسی ، میل بر تو ارد آری، یادی از تو آرد، عطش داغ گلویمان را به تو بسپاریم تو که امروز اسمت جاودان است .من چگونه از تو بگویم ؟نه این گفتن از تو نیست بلکه این تنها درک من است. اره تنها یادهای از سال های رفته...
چی زیبا می گفت!
وقتی دیدار خدا نزدیک است
عدالت
ازادی
حق...
اینها را میگفت
انگونه که فریاد می انداخت
در دل شبها وشوم ها
هرچه بغض وبی عدالتی بود
با سپیدایی اش ذهن های شوم را از هم پاشید
واینگونه مهربانی را از خود کرد
وبا قلم اش رنگ یک صدا را به اسمان کشید
وعدالت را با خودش بست
وشقایق وار سفر کرد
"وقتی دیدار خدا نزدیک است
( فاطمه ناروی ) اوسلو
۳۰/۳/۲۰۰۸
چشمم تو را جستجو می کند...، بابا اگر دلم برایت تنگ بشه...باید چیکار کنم؟
بابا قطره اشکم صبر نداره ، همچو موجی بی قرار حال دلم را به تو می رسانه
بابا سالهاست دستم دستی را نمی خواهد ... دستم با دستت آشناست...گرمی دستانت را حس میکنم
بابا ... موسم دلم ابری است... چشمانم می بارند... رعد و برق تنهایی ام را میسوزاند
هر روز زمزمه میکنم
تو را میخوانم با ساز دل همچو بلبل
تو نغمه زندگی ام شده ای
.
.
.
بابا
سرود زندگی ام را با تو می خوانم
