تبليغاتX
پدر تو جاودانه یی

پدر تو جاودانه یی

ستاره یادگار شهید ابوذر

ستاره یادگار شهید ابوذر


کجاید ای شهیدانی خدائی بلا جو یان دشت کر بلائی

کجاید ای سبک بلان عاشق پرنده تر زمرغانی هوائی



سلام دوستان این عکس پدر من است پدری که همیشه ارزوی دیدار ش را دارم .ولی همیشه از فیض وجودش بی نصیب بوده ام مثل همه ای کودکان وطن خود.ای کاش روزی می بود که یک بار حس می کردم وجودش را ودر کمانچه قلبم جا می دادم و راز دل خود را باش در میان میگذاشتم ووجودش را که برای هر کودک حقیقتا کوه است به کوه تکیه داده و باش راز دل می کردم؛ای کاش روز پدرم بود برای یک بار هم که شده اگر بچه بی ادبی میکرد باش گفته وشاید اشکهایم را پاک میکرد. وقلب نارنینش برایم میلرزید ومن با تمام وجود حس میکردم وباش میگفتم بابا. نمی دانم که چرا اینقدر دل تنگ بابایم شده ام ؟ وایا همه مثل من دل تنگ بابایش است نمی دانم این یک ارزو در دلم مرا هر روز می ازارد.بابایم ای کاش روزی بودی تا تو را دربغل بگرم وتو را بیبوسم وبا تو در سفر رفته تا عشق در زندگی را درک می کردم. بابا وقتی که تو نیستی برایم سفر معنا ندارد .زندگی بوی خوش ندارد من دنیا را انقدر تلخ تاریک می بینم که یک لحظه بودن در درونش برایم تنگ وتنگ است لحظه بودن یعنی پوچی بیکسی .بابا زمانیکه تو رفتی من بسیار کوچک بودم رفتن تو را حس نکردم تو انقدر ارام وبی صدا رفتی من بی خبر و ایا در خواب بودم ویا شایدبیدار بودم اما تو انقدر ارام بال زدی که من رفتن تو ر ا حس نکردم؛ بابا جان چرا رفتی بدون انکه با من بگوئی شاید از من ناراحت بودی نمیدانم چرا اگر از من ناراحت بودی هم با من در میان میگذاشت شاید من می توانستم با تو اشتی کنم وبردست وپاهایت می افتادم که من را تنها نگذار من را غریب این دیار نگردان من را بیکس نساز من را بی نان ارو نساز ولی تو این کار را کردی من برای فعلا تنها وتنها استم وروز صدای پایت را در کوچه های دلم حس میکنم گاه گاه از مادرم سوال دارم که کی مییای مادرم جواب تکراری می دهند هر روز ققط میگویند می اید والی تو هر گز نمی ایی چندین سال است که فقط روز را تا شب و شب را تا روز در انتظار تو استم والی از تو خبری نیست

+ نوشته شده در  Tue 23 Feb 2010ساعت 19:50  توسط فرزندان بابه  | 

ان المزاری مصباح الهدا وسفینه النجاه

ان المزاری مصباح الهدا وسفینه النجاه............. مزاری چراغ هدایت و کشتی نجات هزاره ها بود


پدرم ای مرشید شهید باز مي شود تو را بهانه کرد بهانه نفس تويي تويي که سرشاراز طراوت مريم هايي هستي که بوي عشق ميدهند باباه باز مي شود به تو اشاره کرد تويي که تکرار عشق در نبض زماني شباهت تو با ماه آسمان اينست هر دو از آسمان هر دو مهربان و هر دو چون دريا بيکران پدرم میدانی در استانه ی روزی بیعد با تو قرار داریم روزی که همچو عیسی مسیح تو را صلیب کرد

+ نوشته شده در  Fri 19 Feb 2010ساعت 22:40  توسط فرزندان بابه  | 

دكلمه اى از زينب مزارى

دكلمه اى از زينب مزارى

 زينب مزارى

به نام او كه عشق داشتن پدر را از من دريغ كرد، اما شكر گزارم
پدر مهربانم سلامى سرد كه از بدن و روح خشكيده ام سرچشمه مى گيرد نثار مقدم نگاهت مى كنم. نمى دانم نام من حقير را به ياد داريد يا آن را به دنيايى پر تلاطم فراموشى سپرده ايد؟ گاهى اوقات به تفكر خويش سركى مى كشم و در آن علامت سئوالى بيش نمى يابم. هميشه دوست داشتم از عمق وجودم براى شما تك ستاره ى چلچراغ سقف لاجوردى نامه ى بنويسم و لكن حال كه قلم بر دست گرفته ام زبانم يارى گفتن نمى كند و دستم يارى نوشتن. دوست داشتم روز شهادتت در كنارت بودم و با دستان كوچكم صورتت را مى پوشاندم و نمى گذاشتم نامردان تاريخ تو را سيلى بزنند.
كاش! در كنارت بودم و جامه ى خونين تو را بر فراز قله هاى بلند كشورم مى آويختم. دوست داشتم بدانم كه مجنونِ كه بودى كه حلاوت فرزند سه ساله ات گذاشتى تا به معشوقت بپيوندى و كودكت را در سرماى سرد بى پدرى، رها كنى؟
كجا هستند آن دستان گرمت تا وجودِ بى حسى مرا رمقى بخشند؟
كجاست وجود گرمت، تا تب هاى داغ هستى مرا آرام كند؟
اى اسوه ى صبر و استقامت! تو طعم شيرين پدر شدن را چشيدى ولى ثانيه هاى نامرد نمى گذارند حتى يك ثانيه من طعم شيرين پدر داشتن را بچشم. هيچ كس نمى تواند تصور كند كه دورى تو با من چه مى كند؟
كاش! در محل عبور كسانى ديدگانم را برهم مى گذاشتم كه از عشق هيچ نمى فهمند ولى وجود افسرده ام براى مدتى عشق پدر داشتن را احساس مى كرد.
مهربانم! اين دنيايى پر تلاطم، امواجش ديواره ى قلبم را فرسوده ساخته گويا پرده اى از رنج، الآن گلويم را بسته است و جلوى دم زدن مرا گرفته است. اما ايمان دارم كه روزى اين پرده پاره خواهد شد و سيلابى از اشك از آن فوران خواهد كرد. اين جماعت بى خبر از عشق رزم پر شكوه تو و يارانت را دوران غمبارى مى دانند كه بر سينه ى تاريخ نشسته است. فرزندان شان را مثل تلف شده ى مى پندارند كه قربانى هيچ شده و آينده شان تباه گشته است و من به عنوان «زينب» تنها يادگار تو و يكى از اعضاء همين نسل، دوست دارم با مشت بر دهان اين غافلان دنيا پرست بكوبم و بر آن ها بگويم: شما هرگز نمى توانيد شهادت را درك كنيد. شما از نظاره كردن انوار ستاره هاى آسمان معرفت و معنويت عاجزيد. مى دانم روزى خواهد رسيد كه براى يك بار به مردى پدر بگويم كه پدر تمام مردم افغانستان است. اين واژه آنقدر زيبا و پر مفهوم است كه درك آن برمن دشوار است. روزى خواهد رسيد كه به جهان و جهانيان بفهمانم آرى من هم پدر دارم.
اى مهر رخشان خاطرات من! هرگز تو را و كبودى هاى پيكر پاك و در هم شكسته ات را كه از دوستانت شنيده بودم از ياد نمى برم. آن زخم هاى عميقى كه هر كدام درى از بهشت را به رويت باز كردند فراموش نمى كنم.
اى بهترين بهانه ى زندگى براى من! دوست دارم روزى موج هاى دريايى پر تلاطم وجودم نمايان شود.
اى كاش بودى! تا سرم را بر روى زانوانت مى گذاشتم و تو دست مهربانت را بر سرم مى كشيدى. اى كاش بودى تا ناخداى دريايى پر تلاطم وجودم مى شدى.
شرح عشق خودم را نسبت به تو شهيد عرش استقامت در كتاب انتظار ثبت مى كنم. شايد در روز محشر ناشر اين كتاب باشم. انتظار ديدنت گرچه سخت است اما توكل بر خداى جاويدان بسى آسان تر است.
با اينكه مى دانم جوابى براى نامه هايم در يافت نمى كنم، اما منتظر پستچى مى مانم و فقط به خداى سقف لاجوردى اميدوارم.
والسلام

دخترت زينب

 
+ نوشته شده در  Tue 16 Feb 2010ساعت 1:24  توسط فرزندان بابه  | 

ز مادرم پرسیدم ... مادر ، رنگ آسمان چرا سرخ شده است؟ چرا مردم در کوچه و بازار افسرده و بی حالند؟ چرا از وزیدن باد صدای ناله می آید؟ چرا همه نگرانند؟

در حالی که قطره اشکش را با گوشه چادرش پاک میکرد گفت : دخترم ، امروز او شهید شد! او که همچو بالی برای پرنده بود، او که بارانی برای صحرا و سرپرستی برای قوم مظلوم! امروز او شهید شد و به آخرت پیوست.هیچی نفهمیدم ، هیچ حسی هم در برابر این نداشتم... ولی میدانستم اتفاق ناراحت کننده ای افتاده است که مادرم میگرید.

اکنون که کلان شده ام ، میفهمم ، عمیق حس میکنم، آن دردی را که مادرم حس میکرد، آن نگرانی ای که مردم حس میکردند، آن ناله و زوزه باد را ؛ من دلیل سرخی آسمان رافهمیدم! من یتیم شدن قومی را درک کردم...!

بغضی گلویم را میفشارد و تپشی قلبم را میسوزاند... قطره اشکی از چشمانم جاری میشود هر وقتی که آسمان تیره میشود... به یاد آن شهید می افتم... به یاد شهیدی که مادرم از او برایم می گفت.

شهیدی که زندگی اش را برای بدست آوردن آزادی و برابری از دست داد... آری ، عبدالعلی مزاری زندگی پر مقصدی را دنبال کرد که به باورها و عقایدش ارزش قایل بود و برای رسیدن به آن تلاش و تکاپو میکرد و لحظه ای ازاین کوشش خسته نمی شد... همچو رودی که تشنه رسیدن به دریا بود... همچو پرنده ای عاشق پرواز بود.

او فریاد قومی را به گوش جهان رساند و محکم به دروازه عدالت کوبید و از حق خود و قومش دفاع کرد.

هر فریادی که از این به بعد از گلو برخیزد صدای او خواهد بود و هر دستی که به دروازه عدل کوبیده شود دست او خواهد بود ... ما افتخار و غرور را از او آموخته ایم که آزاده زیست و آزاده شهید شد

عتیکه 
21...04...2006

+ نوشته شده در  Mon 15 Feb 2010ساعت 0:45  توسط فرزندان بابه  | 

پدر تو بودی که تاریخ را ورق زدی و به زور گویان نه گفتی ..توبودی که خواستار حقوق همه قشر محروم در سرزمین جبر ظلم شدی پدر میدانی در استانه سالروزت قرار داریم ان روزی که تو را دست و پا بسته تیر باران کردند

+ نوشته شده در  Mon 15 Feb 2010ساعت 0:32  توسط فرزندان بابه  | 

افشارچرا ویرانت کردن

استاد مزاری درطول عمر در تنها موردکه باصدای بلند گریسته است همین فاجعه افشار است

ما مظلومان تاریخ بودیم ما نمیخواستیم به مردم ظلم کنیم ما میخواستیم از زیر بار ظلم بیرون ایم ما در چهارتا جنگ دیگر هم جنگ طلب نبودیم چرا جنگیدیم اتش بست هم قبول کردیم چرا میجنگد یک نفر شیعه وهزاره این ننگ را نمیتانه قبول بکند که اینا سر افشار به وجود اوردن  واین دیگه جای این نیست که مه برای شما تشریح بکنم تاب شنیدش هم به خودم ندارم مه خیلی خوشبخت بودم و راضی بودم که کشته میشدم ولی این حرف را نمیشنیدم این برای من بسیار ناگوار است چرا برای از ای که در این مدت حرف شما مردم را مه میزدم مه میگفتوم از طرف شما ولی این ذلت را نمتانم تحمل بکنم  ونمیتانم بشنوم وضعیت که در افشار پیش امده نمیتانم بشنوم  و حالی هم  از شما تقاضا میکنم  که تنها راه این است که باید  بحیس دفاعی بحیس فدا کار زن مردهر چیهستیم  در صحنه بیایم......

این صحنه را هر که گوش کند خودش را از گریه کونترول نميتواند
+ نوشته شده در  Tue 5 Jan 2010ساعت 21:47  توسط فرزندان بابه  | 

بابه غيورم

بعد از پدر چشم ما بود روشن به روى تو، افسوس. رفتى و باما نگفتى، داغى كه بر دل گذارى ... اى تو تنها يادگار پير عشق. يك شبستان هجرت دلگير عشق. اى تبسم‏هاى تو چون چلچراغ ... گرچه نقش روى تو در خاطر ما مانده است. روى زيباى تو را زين پس نديدن زود بود ... چه شد كه طاير جانت چنين سبك پرواز. بسوى منزل جانان ز آشيانه پريد

بابه صد پاره ام! بابه قهرمانم! من امروز از هزاره نيلگون سخن مى گويم، امروز از دل دردمندتر از ديروزم سخن مى گويم، امروز قلب من صد چاكتر از ديروز است. ديروزى كه اگر مرا پدرى نبود به عشق وجود تو زنبق سيراب بودم، با تو سبز بودم و سرشار از تراوش هاى سبز
+ نوشته شده در  Wed 9 Dec 2009ساعت 0:18  توسط فرزندان بابه  | 

فرا رسیدن سالروز تولد بابه

 

 

فرا رسیدن سالروز تولد بابه را به تمام آزاده گان و خصوصا هزاره های جهان تبریک
+ نوشته شده در  Sun 17 May 2009ساعت 21:34  توسط فرزندان بابه  | 

رهبر و مردم

هر جای میگردم به هر در میزنم به هر کوچه میروم به هر چهره مینیگرم به هر اواز گوش میدهم مزاری نیست او اوسطوره شد و دیگر حق هزاره بدون اواز و حنجره مزاری ماند واما تو ای خواهر و برادر به یاد داشته باش که دیشخیمان تا زمانی پیروزند که جلو رسیدن پیام اگاهی و عدالت را از ملت بیگیرند دیشخیم تا زمانی ارام هست که ذهن ملتها خواب باشد و اما وقتی رهبر نقش اگاهی دادن را به سر رسانید و موج مبارزه را نیز سازماندهی کرد و با خونش مبارزه برای حق رابه امانت گذاشت دیگر جاودانگی مبارزه به اسبات رسید مسیح را به صلیب کشیدن حسین ع را سر بریدن عمر مختار را به دار بستن مزاری را دست و پا بسته تیر باران کردن خواهر برادر اگر مسیح مصلوب شد ایا مسیحیت زنده نماندمگرخون حسین ع نجات اسلام نبود ایا باز ماندگان عمر مختار برای مرگ فاشیسم محسنی جشن نگرفتن پس چگونه حق مزاری به منزیل نمیرسد بگو خواهر و برادر بگو پدر رفت اما نمرده است بر پای خونش خون استاده است

+ نوشته شده در  Tue 31 Mar 2009ساعت 11:57  توسط فرزندان بابه  | 

یتیمی بدترین درد است


بنام خداوند حقیقت

مرا دردیست اندر دل اگر گویم جهان سوزد
اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

چراغ ظلم ظالم تا دمی محشر نمی سوزد
اگر شبی سوزد شب دیگر نمی سوزد

*********
راستی وقتی ۲۲ حوت نزدیک میشود دلها انگار دوباره سوی غم کشیده میشود. روزهای غم زنده میشود ویاد های بابه اشک هارا جاری می سازد. تمام سال یک طرف ونزدیک شدن به ۲۲ حوت یک طرف. اگر تمام سال را به غم ودردو اشک واه خود سپری میکنیم. ولی وقتی به ۲۲ حوت نزدیک میشویم دلها درسوگی شخصی می نشیند که واقعا یک مرد بود دلها خودش پرغم میشود ویاد روزهای غم بیشتر از همیشه دلها را خونین میکند.انگار دلها خودش از ۲۲ حوت خبر میشود صدای می اندازد اندرون که محشری به پا میکند. این صدا از عمق دل کسانی است که دلهای شان خونین است. شهید مزاری که ما بابه صدا میکنیم واقعا مردی بود که برای ازادی وعدالت مردم کوشش میکرد. وهمیشه خواستار عدالت بود. او از میان مردم رنج وزحمت برخواسته بود ودرکنار رنجدیده گان زیست وبخاطر مردمش جان خودرا فدا کرد. بابه الگوی مبارزه بخاطر عدالت وازادی وبرابری در جامعه بوده که صدا ها خفه میشود ودریک جامعه نابرابر . مزاری خواستار همه ملیت ها بود در یک کشور ونفی هیچ کسی را نمیخواست. بابه بزرگ چنین میگوید!ما مردم افغانستانيم ، هيچ نژادي را نمي خواهيم نفي کنيم . ترکمن است ، هزاره است ، تاجيک است ، افغان است ، ايماق است و ديگر اقوام هستند . همه آنها بيايند در اين مملکت برادروار زندگي کنند و هر کس به حقوق شان برسند و هر کس در بارهء سرنوشت خودش تصميم بگيرد . من کوچکتر ازانم که درباره بابه مان بنویسم.گفتن برای او تنها دریک صفحه تمام نمیشود.

باید صفحه ها نوشت....

×××××××××××××××××××

یتیمی بدترین درد است

اشک از گوشه های چشمم نا خود اگاه جاری میشود انگار چیزی گم کردم.سرگردانم و دلم می تپد وغبار غم گرفته.به اسمان می بینم ابری است. مثلی دلی من غباری سیاه گرفته رنگ ابی اسمان خیره معلوم میشود. در اطرافم چیزی نمی بینم که دلم را خوش کند. حوصله خواندن ندارم وطاقت ونوشتن. فقط می چرخم دورم گاهی کنار پنجره می نشینم گاهی به طبیعت سفید برف می بینم بازهم چیزی دلم را خوش نمیکند. کنجی می نشینم وبه فکر فرو میروم دیروز چیزی شنیدم. فقط حوت .یعنی ماه حوت شده دوباره ۲۲ حوت نزدیک است.انگار دوباره روزهای غم فرا رسیده مثلیکه همین امروز بود بابای مان شهید شد.همه چیز زنده است در دلها یاد بابای مان روز های غم پائیز فصل .یادم نیست چند سالم بود کوچک بودم انوقت همه چیز مثل یک خواب بود. باور نمیشود بابای مان نباشد. نه نه! باورم نمیشود. انوقت همه چیز را فقط خواب می دیدم اشک می ریختم ولی درک نمیکردم دعا میکردم ولی نمی فهمیدم. به مرور زمان بیشتر فهمیدم بیشتر درک کردم وبیشتر اشنا شدم که ان مردم که است؟وچی کرده برای مردم مان؟وخواست های اون مرد چی بود؟چرا شهید شد؟ وهزاران سوال دیگر. با انکه حالا هم انقدر نمیدانم وکوچکتر از بیان در مورد ان مرد ام ولی بازهم همین قدر که ساده فهمیدم برایم ثابت کرده وسوالهایم را جواب گو شده. اهسته از جایم بلند میشوم وصفحه کمپیوترم را روشن میکنم با کلیک زدن در صفحه گوگل حرفهای در مورد ان مرد میخوانم ومیدانم که سالگرد بابای مان نزدیک است. امسال هم مثل سالهای قبل غوغای است وحرفهای که باید شنید وعمل کرد باید اموخت وبیاد داشت.باید نسل به نسل مرور کرد. امروز من تو واو وهمه بابا صدا میکنیم ایا بیاد داریم حرفهای بابای مانرا؟ ایا میدانیم چرا شهید شد؟ پس اگه بیاد داری بر خیز دیگر وقتی خوابیدن نیست. نگو من نگو تو نگو او فقط بگو عدالت فقط بگو حق. بابای مان همین را میخواست بابای مان برای همین شهید شد. بابای مان جان خودرا فدای ما کرد. پس ارام نشین بابای مان این را هم میخواهد که توبیدار باشی تو راهی اورا ادامه بده تو حق خودرا بگیری تو مثل او بر رنج دیده ها نظر اندازی واز انجا برخیزی ودر کینار انها یا به پایان راه برسی یا فدا شوی. یتیمی بدترین درد است بابا تو میدانی؟ لحظه به فکر زینب بابای مان می افتم که در اغوش مادر روز های غم را دید ولحظه های درد را او با بابا بزرگ شد ولی بابا کنارش نبود . بابا اورا در اغوش نگرفت. بابا اورا نبوسید .بابا برای او قصه نگفت. اما زینب بازهم صبور بود. زینب با هزاران درد ورنج بزرگ شد . زینب امروز بابا را می شناسد . برای بابا حرف میزند وقصه میگوید ومی سراید. ای زینب که صبوری از اسمت پیدا است صبور ومقاوم وبزرگ. تو تنها نیستی ما با تو ایم. زینب بابا صبورتر از همیشه میخواهیم تورا.

دیشب که مهتاب طلوع کرد
زینب کنار پنجره
شروع کرده به قصه ها
بازم غروب سرد است بابا
بازم خورشید
رنگ سرخ به خود گرفته است
بازم ابر ها تیره وحیران
گشته است
بازم قصه ها پر درد وغمناک گشته است
بازم این کهکشان ما
سرگردان با ابرها
از حنجره پر دردی اسمان میگوید
بابا بر تو سلام
اینجا من طلوع تورا
بربام های حق دیده ام
اینجا غروب خسته را
من پر حرف شنیده ام
بابا برتو سلام
اینجا من اسمی تورا
از زبان کودکی شنیدم
که حرف نمیزد

با با بر تو سلام ودرود ما

××××××××××

فاطمه هویدا
+ نوشته شده در  Sun 8 Mar 2009ساعت 14:25  توسط فرزندان بابه  |