
هر جای میگردم به هر در میزنم به هر کوچه میروم به هر چهره مینیگرم به هر اواز گوش میدهم مزاری نیست او اوسطوره شد و دیگر حق هزاره بدون اواز و حنجره مزاری ماند واما تو ای خواهر و برادر به یاد داشته باش که دیشخیمان تا زمانی پیروزند که جلو رسیدن پیام اگاهی و عدالت را از ملت بیگیرند دیشخیم تا زمانی ارام هست که ذهن ملتها خواب باشد و اما وقتی رهبر نقش اگاهی دادن را به سر رسانید و موج مبارزه را نیز سازماندهی کرد و با خونش مبارزه برای حق رابه امانت گذاشت دیگر جاودانگی مبارزه به اسبات رسید مسیح را به صلیب کشیدن حسین ع را سر بریدن عمر مختار را به دار بستن مزاری را دست و پا بسته تیر باران کردن خواهر برادر اگر مسیح مصلوب شد ایا مسیحیت زنده نماندمگرخون حسین ع نجات اسلام نبود ایا باز ماندگان عمر مختار برای مرگ فاشیسم محسنی جشن نگرفتن پس چگونه حق مزاری به منزیل نمیرسد بگو خواهر و برادر بگو پدر رفت اما نمرده است بر پای خونش خون استاده است

وارد خانه می
شوم تمام برق ها را روشن می کنم .ولی گویی هاله ای از غبار جلوی
چشمانم را پوشانده است نور هست ولی زیبایی رنگهارا نمی توانم لمس کنم همه جاه روشن ..
است مثل روز و حتی روشن تر ولی وقتی جلوی اینه می روم حتی خودم را هم نیز نمی بینم به فکر فرو می روم پیش خود میگویم .شاید اشتباه کرده ام ودر عالم
خیال به سر میبرم وشاید هرگز برقها را روشن نکرده ام دوباره به سمت کلیدبرق می
روم .نه همه چیز درست است خواب نیستم و تمام برق ها روشن اند .پس قضیه چیست
..
درجای خود میخکوب می شوم به فکری عمیق فرو می روم وحتی سعی می کنم
خود را در ان غرق کنم..
تا بلکه شاید در هنگام دست و پا زدن در دریای عمیق تفکراتم .کمی نور برای خانه ام
صید کنم از خود سوال می کنم پس نور کجاست؟
این سوال را بارها تکرار می کنم .بارها بارها نا خود اگاه کتابی را به یاد می اورم که
سال ها پیش اورا دیده ام و بعد از ان هرگز سراغ ان را نگرفته ام وحتی به ان فکر هم نکرده
ام .واقعآ عجیب است دوری از کتاب وشاید فرار از ان به سمت قفسه کتابهایم می
روم ولی آن را پیدا نمی کنم خدا یا پس کجاست ؟به یاد کتابهایی می افتم که سالیان
پیش آنهارا کنار گزاشته ام .سریع به سراغ آن ها می روم .بله پرده ّ از غبار رویش
نشسته است خجالت می کشم و اورا بر می دارم . با گوشهّ استین پیراهن غبار را
کنار می زنم نوشتهّ اشکار می شود (بله )(احیای هویت)سراغ فهرست می روم
چشمم می خورد به ان جایی که نوشته است .....من هیچ منافع غیر از منافع شما ندارم......
بله بابه ما هیچ منافع غیر ازمنافع ما نداشت.....وسرا پای وجودم را شرم فرا می گیرد واشک
می شود واز گونه هایم سرا زیر .. و اورا از دریچه قلبم به خانه ام دعوت می کنم و با او عهد می
بندم که هر گز فراموشش نکنم وهمیشه (احیای هویت) را در استانهّ قلبم قرار دهم
اره (احیای هویت)
طاهره بخشی کویطه پاکستان




مرور کردن بر لحظات کودکی خاطره های را برایم تازه میکند که انگاه هیچ چیزی نمیدانستم ولی برایم انگونه که بود باقی مانده است..از کجا باید شروع کنم واز چی باید بگویم این فقط یک احساس ودر ک وفهم خودم هست برایم ارزش بلندی دارد زیرا اینجا بودن ونبودن مرا در بر میگرد نه تنها مرا بلکه تمام ملیتم را در بر میگیرد من اینگونه بر او عشق میورزم بر بابه که امروز نیست ولی اسمش جاودان باقی است صفحات قلبم را ورق میزنم درست لحظه را بیاد میارم که جز ناله وفریاد دیگر صدای نمی پیچید در فضای انجا .من عشقم به مزاری از انجا اغاز شد که ان زن درد کشیده وبدون زبانی (گنگه) چگونه میگریست؟ وچگونه بیان میکرد اندیشه اش را بدون زبان نسبت به ان مرد بزرگ تاریخ که امروز اگر هر صدای بلند میشود دست او وقدم او همراه است
امروز من اندیشه ودرک انروزم را اینگونه مینویسم!
چه شوم ودرد اور است ان لحظه که من صدای شنیدم که بابه مان دیگر نیست . به ذهنم میپیچد خاطره ای؟ فقط ان تصویر های سوزناک ودرد اور مردم ام را. مرا امروز میگریاند ان مرور ها یادهای از سال های رفته... که کوچک و کوچک تر... کودکی بودم ، و از آن زاویه های بسته به خاطر دارم ان صحنه را و در خاطر دارم ان عکسهای که انروز بر طاقچه ها اویزان بود . ؟ چه دردناک؟ ؟ بهترین نقاشی های عکست را می دیدم ؟ ،؟ خواب های شوم انروزا یادم نمیرود .ان سفری در دل شب، در آغوش مردمت آب شدی تا اگر تشنه شد کسی ، میل بر تو ارد آری، یادی از تو آرد، عطش داغ گلویمان را به تو بسپاریم تو که امروز اسمت جاودان است .من چگونه از تو بگویم ؟نه این گفتن از تو نیست بلکه این تنها درک من است. اره تنها یادهای از سال های رفته...
چی زیبا می گفت!
وقتی دیدار خدا نزدیک است
عدالت
ازادی
حق...
اینها را میگفت
انگونه که فریاد می انداخت
در دل شبها وشوم ها
هرچه بغض وبی عدالتی بود
با سپیدایی اش ذهن های شوم را از هم پاشید
واینگونه مهربانی را از خود کرد
وبا قلم اش رنگ یک صدا را به اسمان کشید
وعدالت را با خودش بست
وشقایق وار سفر کرد
"وقتی دیدار خدا نزدیک است
( فاطمه ناروی ) اوسلو
۳۰/۳/۲۰۰۸
چشمم تو را جستجو می کند...، بابا اگر دلم برایت تنگ بشه...باید چیکار کنم؟
بابا قطره اشکم صبر نداره ، همچو موجی بی قرار حال دلم را به تو می رسانه
بابا سالهاست دستم دستی را نمی خواهد ... دستم با دستت آشناست...گرمی دستانت را حس میکنم
بابا ... موسم دلم ابری است... چشمانم می بارند... رعد و برق تنهایی ام را میسوزاند
هر روز زمزمه میکنم
تو را میخوانم با ساز دل همچو بلبل
تو نغمه زندگی ام شده ای
.
.
.
بابا
سرود زندگی ام را با تو می خوانم
